سلام خوبيد؟ خوشيد؟‌

چطوريد؟

اميدوارم كه مثل من و شايان خوب و خوش و شيطون باشيد.

ديروزبعد از مدرسه رفتم پيش شايان ساعت 2 بود كه رسيدم براي همين شايان خواب بود. بعد از اينكه زن داداشم يه كم كيك داد (‌البته يه تيكه اول رو خودم از يخچالشون برداشتم  چون خيلي خوش مزه بود براي همين وقتي دوباره بهم تعارف كرد برداشتم) رفتيم سراغ اتاق شايان كه تغيير دكوراسيون بديم ديگه خودتون ببينيد كه دوتا خوش سليقه بهم بيفتن چي مي شه  (‌اين قسمتش يه كم تحريف شده )  در كل اتاقش خيلي خوشگل شد داشتيم وسايل رو سر و سامون مي داديم كه بيدار شد رفتم بالاي سرش مي گم سلام عمه ميگه : ا سسسسلام ( آخه هميشه وقتي ذوق مي كنه س سلامش رو كشدار مي گه)  تو باز اومدي ؟ وقتي اينو گفت من و ح (مامانش) زديم زير خنده من تو دلم گفتم مگه من چقدر مي يام اينجا ( هفته اي يه بار) بلندش كردم گفتم شكمو چي مي خوري ؟ كه ح يه تيكه از اون كيكاي خوشمزشو داد به شايان به منم تعارف كرد ولي من خجالت كشيدم بردارم ( چه دروغ بزرگي من و خجالت ، نه بابا در اصل سير بودم) شايان داشت مي خورد و شيطنت مي كرد گفتم شايان به مهسا نمي دي ؟ اونم گفت : بيا  وقتي يه گاز كوچولو زدم گفت : شيييكمو  نمي دونيد با اين حرفش چقدر خنديديم  وقتي كيكشو خورد ح چايي اورد بعد از خوردن چايي باز رفتيم سراغ اتاق وقتي كارا تموم شدبا شايان رفتيم فوتبال بعد هم كلي منتشو كشيدم تا بلند شد بريم بيرون رفتيم كتابخونه داشتم تو سالن هاي كتاب ( رديف هايي كه كتاب مي ذارن توش) راه مي رفتيم مي گقت مهسا كيتاب كيتاب ( كتاب ) چند تا كتاب بچه گونه نشونش دادم آخه شايان مثل من خيلي كتاب دوست داره يه كتابخونه داره پر كتاب هاي رنگارنگ بعد از كتابخونه كه اومديم خونه ي ما يه كم نقاشي كشيديم اونم با اومدن مامان باباش رفت (خيلي از جزييات شيرين ديروز رو نگفتم )


 

نوشته شده توسط آوا در سه شنبه سی ام مهر 1387 ساعت 14:8 موضوع | لینک ثابت